سفارش تبلیغ
مسابقه صبح رسانه
مسابقه صبح رسانه

معارف _ ادبیات

وقت نمازآمدخدایابایدنمازم رابخوانم

خواهم دعایم چون چمنزاردرقالب شعرم کشانم

خواهم بخوانم دوست رادوست آری خدایابندگانیم

بایادمهربی زوالت بدبندگانی زندگانیم

یارب ببخشاخاک راخاک این خاک راکه جان بگیرد

جان مسافرهاست باعشق ازکاروان تاوان بگیرد

وقت نمازآمدخدایابرخیزفرصت تنگ تنگ است

الله اکبرحق بزرگ است قلب منافق وه چه رنگ است

دست دعایم راشناسی ای آسمان هفت درهفت

گرفرصتی تاآسمان هست جان اسیران ازقفس رست

من دوست دارم عطرباران ،باران ،گل احساس دارد

گل واژه هایی داردای دوست گرچشم دنیاپاس دارد

***********************

شورمدینه النبی دردل من چهاکند

دیدن روی مصطفی(ص)آرزویم رواکند

چه سرخوشی خیال من به کوچه باغ خاطرش

وصف رخش شنیده ای دل زکفت رهاکند

چوابرسایه افکنش برقدمش مفتخری

نوربودچهره ی اوحورچه ادعاکند

ازغم دوری تومگوهمدم حنانه شدم

کاش قدم رنجه کنددردمرادواکند

می نگردبریده دست هرقدمش به پشت سر

وای!گل محمدی خارزپاجداکند

**********************

غزل وباده وساقی همه این جاست بیا

شوروبزم وسخن عشق چه زیباست بیا

باملایک به سراندازی وپاکوبی شد

حافظ ونغمه ی اوهمدم دلهاست بیا

به طرب خانه ی افلاک ندامی آید

که شراب وغزل وشورشکوفاست بیا

ترک شیرازی اگرخال به رندان بخشد

به سمرقندوبخارا سفرماست بیا

هرتپش آینه ازدوست سخن می گوید

به نظربازی اوغلغله برپاست بیا

بگذرشاخه نبات ازشکرین باده ی بزم

به تماشای توحافظ همه شیداست بیا

اگرازحرف غزل طبع توسرمست نشد

بزم ماهم نفس جام ومسیحاست بیا

بانگ قرآن وخروشی که ملایک دارند

ازبرحافظ شیرازبه دنیاست بیا

می روم می گذرم جام بیاورآن جا

که ملایک به سرواقعه غوغاست بیا

*********************

حافظ سلامی آشناای نازنین ای نازنین

ای شمس شیرازی سلام من مولوی هستم ببین

ای ترک شهرآشوب من ای خنده ی جان سوزمن

ای سربه سرحرف دلم صدآفرین صدآفرین

هستی بلای جان ودین خوش دم زیاری می زنی

یاربلاقامت تویی ای فال توسرَجبین

چشمان اشک آلوده ام بغض گلوبشکسته ام

داردسلامی برتوای خاک درت درَثمین

جانهافدای مقدمت دلهابه قربان رهت

خوش می روی خوش می روی داری نشان ازیاسمین

دادی به خاک راه خودطوفان آه خسته ام

کردی هزاران ماجراای همدم کفرویقین

کفرتوباایمان بود مهرتوجسم وجان بود

عشق تودرمحشرزندآبی به رخسارغمین

حافظ چه بزمی باشکوه حافظ چه نامی آشنا

جان مراطفلی نماچون موم دردستت ببین

بیت الغزال معرفت هربیت ومصراع توبود

من بی خبرازواقعه گفتم تورامسندنشین

مسندنشین شهردل آتش بیارمعرکه!

ازمحتسب روی گریزباجام وحدت همنشین

جنت فراوان دیده ای درباغ وبستان غزل

جنت رسانیده توراحوروملایک همنشین

*********************

 

 


ارسال شده در توسط زیباجنیدی

سلام صبح به خیر

ساعت4:55دقیقه ی صبح است باران ریزونم نم شروع شده و صدای کبوتران خانگی رادرآورده!امروزبایدبرای مسابقات قرآن برویم دلم بی تاب بی تاب است می دانم کارم بسیارزیباست ودر همان حال بسیارثواب داردخوشحالم که این بارمسئولیت زیبای دبیری قرآن رابرعهده دارم دلم به شوق جوانه زدن نونهالهای باغ زیبای مدرسه می تپدعاشقانه برای آرزوهای قشنگشان دعامی کنم واین بارنمی دانم چرادلم به یادگلی افتاده است که مدتهاست با بیماری دست وپنجه نرم می کندنیمه ی بدن اوفلج است وبیماری ناشناخته ای داردمدتهاست به دیدنش نرفته ام خیلی می ترسم نتوانم جلوی اشک چشمانم رابگیرم وناراحتش کنم مریم هم می گویداگرناراحت می شوی تورانمی برم!

من که این قدربه دنیای شادمانی وخنده تعلق دارم ازدیدن گلی که دیگرنه پدری داردونه دستان گرم مادری وتنهاباهمدردی دوستان وآشنایان دورونزدیک وخواهری دلسوزبه زندگی مظلومانه ی خود ادامه می دهدوگاه ازشدت افکاربیهوده اشک هایش چون  دانه های مرواریدصورت زیبایش راشستشومی دهد......

خدایاماچه قدرخوشبختیم که گرفتاربیماری ودردهای لاعلاج نیستیم وازدوردستی برآتش داریم....

یارب چه قدخوشبختیم که نگاهمان به سمت آسمان گشوده می شودنه به سمت کالبدهای خاکی.....

یارب چه قدرخوشبختیم که درخواب وبیداری به سراغمان می آیی وراهمان رامشخص می کنی نوردرکالبدخسته مان می پاشی و دستمان رابه دعابالامی بری تاادعونی استجب لکم نمودپیداکند....

خدایادلم بسیارغمگین است که خدایی ات رادرنیافته ام وشایسته ی درگاهت عملی مقبول ندارم وهرگزنتوانم شکرخداوندی ات رابه جای آورم که دلم باوسوسه های شیطان رنگ خدایی اش رامی بازد وصدایم باکرشمه های ظریف سخنانم نامحرمان رادربنددارد وریسمان های هفتادگونه رنگ شیطان حنای عشق وهوس رابردل وایمان وروح وافکارجوانان وچه بسانوجوانان میهنم می تند.....

آرایش های ظاهری ودلبستگی های زائدالوصف رامی نگرم وبه دستانی می اندیشم که این محصولات راقاچاق واردمی کنند.....

به دستانی می اندیشم که این محصولات راتبلیغ می کنند.....

به دستانی می اندیشم که این محصولات رامصرف می کنند....

به دستانی می اندیشم که بافرهنگ ایرانی بیگانه اند امادلشان هنوز دیوارهای کاهگلی وپروازپروانه ها وبازیهای محلی رادوست دارد....

دلشان هنوزخانه های سرفروبرده درکنارآوازجویباررادوست دارد....

دلشان برای زادگاهشان که روستایی است با105نفرروستایی می تپد وبرای سربلندی اش ازته دل دعامی کنند.....

خداجونم خیلی به تونیازدارم مرغ آمین کجاست؟!

ادعونی استجب لکم نیازمندتوام

دست بیگانه ای درزادگاه ایمان وعرفان علف های هرزمی کارد.....


ارسال شده در توسط زیباجنیدی

« اشک مریم »

مریم چه غمگین گریه می کرد

دیدم نگاهش آتشین بود

در عمق چشمانش ستاره

زیباترین غمنامه این بود

پرسیدم از خود با نگاهی

آیا برای چیست این اشک

از حسرت روز جوانی است

یا بر جوانی ها برد رشک

آهنگ غمگینی که برخاست

اسراری از حرف دلش بود

گفتم : یقین در این ترانه است

گم گشته ای در ساحلش بود

با قایق احساس رفتم

از گونه اش اشکی بچینم

دیدم توانش را ندارم

آخر چه هستم دل غمینم

از نو نگاهش حرفها زد

گفتم گل مریم مخور غم

دنیا سراب و ما حبابیم

گم می شویم چون صبح و شبنم

حرف دلم ناگفته جا ماند

بر گونه های سرخ رنگش

چشمان او رنگ شفق بود

غم آمده گویی به جنگش

او را رها کردم به آهی

گفتم : خدایا رحمت آور

ما بندگان تنها ترینیم

یکدم نگاهی بنده پرور

با قایق احساس ها ، مان

تا شادمانی ها زند موج

حتی کبوتر های تنها

با مژدة وصلی پرد اوج

غمنامه ام دست قلم بود

مریم چه لبخندی به لب داشت

رفتم نمازم را بخوانم

مریم کنار واژه ها ماند

تنها ترین غمنامه ی دل

دست رباعی شد چها خواند !

****************************


ارسال شده در توسط زیباجنیدی

« سکوت »

تنها درون خانه هستم

در یک غروب خسته دلگیر

خواهم بدانی دوست ای دوست

از زندگانی گشته ام سیر !

خواهم بدانی پاک هستم

چون دامن پر موج دریا

خواهم بدانی با تو هستم

با خوشه ی اشک ثریا

امشب هوای خانه خالی است

جای تو را خالی نمودم

جای تو خالی باز خالی!

بودم ولی بی تو نبودم

ای دوست چشمانم غمین است

خاکستر دنیاست احساس

هندوستان خواهم بمیرم

آتش بگیرد قلب این یاس

خواهم مزارم را بسازند

در هاله ای از روشنایی

خواهم گل سرخ بکارند

یعنی : همیشه پیش مایی !

دستان من دستان نور است

بر روی لب : ذکر أنا الحق !

هرگز نترسم از شبی سرد

که مرگ می کوبد به در : تَقْ !

هرگز ننالم از تب و درد

آخر خدایم دوست دارد

تب هدیه ای از دوست از دوست

گر مغز یا گر پوست دارد

یارب شبی تلخ است امشب

آتش به جان من نشسته

موج غریبی در دلم هست

کشتی مگر در دل شکسته

بارش به جز شیشه چه باشد

این تاجری که بی خیال است

دارد توکل : بیمه نامه

آشفته ای صاحب کمال است

خواهم سرشکم : دانه دانه

دنیا نمی خواهم به این چشم

بیگانه را بسیار دیده

با آشنایان بوده در خشم

خواهم دو پایم در سرایم

گردش نموده موج در موج

هرگز ندیده راحتی را

بعد از نشیبی بوده در اوج

خواهم صدایم خسته بی روح

در جمع همچون شمع سوزد !

در سینه اش داغ گلی هست

عمق نگاهش چون بدوزد !

خواهم غرورم خاک افتد

همچون کبوتر تیر خورده

قلبم بسوزد چون شهابی

آخر مرا از یاد برده

خواهم زنم فریاد فریاد

انسان ! سلام  سمفونی عشق

یک روز بودی بنده ای شاد

اکنون چه کس ؟! دلخونی عشق

خواهم زنم فریاد : هستم !

اما سکوتم راز دارد

دانم غروبی تلخ دلگیر

بانگ رحیل آغاز دارد

دانم روم در پیشگاهی

با کوله باری پاک خالی !

از کارهای نیک : لبخند

از کارهای بد : زغالی !

دانم روم یک روز ترسان

پا یم بلغزد بر لب چاه

حتی ندانم روز باشد

یا شب شده در آسمان ماه

دانم روم با شرمساری

من بنده ام بد بنده ای من !

اما امیدی کور سو هست

آوا ر سد پابنده ای من !

پابند چه ؟! احساس احساس

عطر گلی که می رسد مست

از آن طرف تر چلچراغی

تا روشنایی فرصتی هست

برخاستم انسان منم من

آن گم شده در وادی نور

دارد چراغی در کف اما

بر دوش دارد یک سبو کور !

************************


ارسال شده در توسط زیباجنیدی

تقدیم به او که پر زد اما مظلومیت نگاهش ماند

« خاطره »

در باز کرده اند ، پس چرا من زنگ می زنم

انگار یک سری به لحظه ی دلتنگ می زنم

خواهم صدا بزنی کیست ؟! «من» نه «تو» آشناست

چشمان تو کتاب ، دم از فرهنگ می زنم

آن قدر خنده زد که اشک از چهره اش گرفت

اکنون خیال گریه با دل در جنگ می زنم

آهسته گفت : تو یک دوست ، دوست با منی

امروز فاصله ها ، خاطره فرسنگ می زنم

در خواب دیده ام که درون قایقی از جنس رهگذر

من می روم آب هیولاست سنگ می زنم

تعبیر خواب خسته ی من دوری تو بود

امروز تو رفته ای و من به غمی چنگ می زنم

ای زنگ ها ! خموش ! خبر از (بزم) کم دهید

اینک منم که به یک گورسنگ می زنم

« نقاش »

چشمان غمگین تو ای گل در پیش چشمانم نشسته

با آن لب پر خنده اما اندوه پنهانم نشسته

ای شادتر از پیچش موج در پای دریاهای هستی

با طرح شادی از محبت غمخانه ی دل را تو بستی

دیدم غزل فریاد می کر د در پیچش هر قطره آبت

شاعر نبودم گشت شاعر مرغ دلم پر زد برایت

از وزن می خواهم بگوید یک قالبی نو از برایم

اما چو شمعی هستم از عشق پروانه جان کردی صدایم

بعد از سحرگاهان پر شور از این غروب خسته بگذر

آبی ، سراسر آسمانی طرحی بکش یا عشق بنگر

آلاله ها را هیچ انگار تنها گل سرخ نگاهت

با دیدگان گرم و پر شور دستان من هم تکیه گاهت

من دوست دارم آسمان را اما غروبی تلخ و دلگیر

با موج هایی که پر از غم از زندگی ها ، چشم و دل سیر !

جان من و جان محبت طرحی بکش از عشق جاری

سر تا به سر آرامش و شور ، برگی به فصل دوستداری

خواهم ببینم طرح هایت در فصل بعد  این نمایش

دستی برای دوستی هست با یاد حق غرق نیایش

خواهم سرودی سبز باشی در لابلای برگ امید

خواهم غرورت را ببینم در پرتوی از رنگ امید

چون یاسمن سرمست و مغرور در پیش چشمانم بخندی

خورشید گرم و با صفا را با نور چشمانت ببندی !

ای غنچه ی زیبا ی فردا ! آرامشِ دلها چه زیباست

تنها سپید و سبز کافی است رنگ سیاه و خسته تنهاست !

من دوست دارم نام پاکت چون خوب و ناز و با صفایی

قلب تو را ای چشمه ی شوق دیدم که با آلاله هایی

احسنت طرحی خوب و زیبا در پیش چشمانم نهادی

من شمع تو پروانه هستی از من نما گاهی تو یادی !

**************************


ارسال شده در توسط زیباجنیدی
   1   2   3   4   5      >