سفارش تبلیغ
کمک به محرومان
کمک به محرومان

معارف _ ادبیات

سلام به دلهای مهربان شما

«یامقلَب القلوب والابصاریامدبَرالَلیل والنَهاریامحوَل الحول والاحوال حوَل حالناالی احسن الحال»

ساعت سرانجام به لحظه ی تحویل سال نورسید وصدای شادمانی از هر سو بلند شد دلهای مهربان به یکدیگرپیوستند وجویبارهای زلال عاطفه پیام تبریک وتولدی سرشارازامیدوآرزو فرستادند.

دلهابه ترنم یاسین نشست وبسیاری سال نورابانگریستن به آیات نورانی کتاب خداقرآن ناب محمدی سلام وصلوات ودرودحق برنام ویادوراه ویاران وپیروانش شروع کردند...

بسیاری ازشوق دیداراین لحظه صادقانه اشک ریختندومحبت گونه هایشان رابه زلالی خداپیوند زد رنگی شادوبی ریانقش بست وعاشقانه سرودعشق سردادند.

مانند کبوتران سپیدبال حرم بال گشودنددرهوای کبریایی دوست بسیاری اکنون درکنارشهیدان آرام گرفته اند؛

صدای نجوای عاشقانه شان رامی شنوی؟!اززمین گسسته اندآرام بگذر تا خلوتشان به هم نریزد....

زمین ای مادرهرچه خاکی زاد!«سال نومبارک»

دوستت دارم مثل باران خنک نوروزی مثل طنین پرندگان عاشق مثل قصه ی لیلی ومجنون!

دستانم رابگیرای صلابت جاودانه نگاهم کن ای شادابی جوانی!

من دستانم رابه بیدمجنون نگاهت سپرده ام واین گونه سرمست می تازم ای سمند زیبارو!سرکش مباش که من عاشق توام زندگی راعاشقانه دوست دارم....«سال نومبارک»

زندگی رامثل خواندن یک ترانه ی برگ؛

یک شبنم صبحگاه یک نسیم ملایم درگوش دختربنفشه؛

یک تبسم شیرین درنگاه لاله ی صحرایی دوست دارم؛

عاشقانه زندگی رادوست دارم زندگی هدیه ی خداونداست عشق ازخداوند است زندگی مال من است این لحظه هادرسرنوشت من است؛

من به قضاعشق می ورزم اگرقدربادعای خیرمن راه به خوبی بیابددستان مرغ آمین را لبریزازشکوفه های شکرخواهم کرد؛

واگرخداوند مشیَتی برایم درنظر بگیردکه درتوان من نباشدبازدستانم راازاین «در»برنخواهم داشت که نان ونمک دیارعشق ومهرورزی را خورده ام وسپاس «حق» من است!

دوستت دارم ای پرچم سه رنگ باشکوه؛

 دوستت دارم ای کلمه ی طیبه ی لااله الاالله؛

 دوستت دارم ای صلابت کوهستانهای دلیرمرد دلیرمردان گمنام !

صدایت خواهم کرددرانعکاس یک صبح دلپذیر:

خدایاخدایاخدایامراعاشق بمیران!

«سال نومبارک»


ارسال شده در توسط زیباجنیدی

سلام به دلهای پرنورشما

صبح بی خیال بی خیال نشسته بودم که تلفن زنگ زدیه نگاهی به شماره کردم و بعدکه فهمیدم کاردرست وحسابی نداره!دوشاخه روازبرق کشیدم بیرون!!خوب تقصیرمن چیه مثل این که من ازهمه بیکارترم بابا خسته شدم می خوام استراحت کنم نه می خوام برم بیرون کلاس ملاس هم بی خیال فقط می خوام خونه باشم ازهرچی اردووکلاس وبرنامه ریزی هم تا اطلاع ثانوی بی خبردنیاروآب ببره بذاراین دفعه منوخواب ببره!!

گوشی روکه زدم به برق دیدم روشن نشدوای خداجون دستی دستی خرابش کردم!هرچی سیم رابط وگوشی رووارسی کردم دیدم همه چی درسته پس چراادیسون توش نیست؟!!

یه دفعه نگام خوردبه شماره ی3تلفن که رفته بودداخل صفحه واشکال ازهمین جابودشماره روبرگردوندم سرجاش وگوشی درست شد!!آخیش!

نزدیکای ظهربودکه مامان برگشت اونم باچه خبری چراخونه موندی پاشو دارن مرغ می دن اونم کیلو2هزارو100تومان!!

ای وای مرغ ازقفس پرید چراگوشی روبرنداشتم؟!خلاصه دیرشده بود وگفتم عصری می رم غافل ازاین که تاعصردیگه مرغی نمی مونه اونم بااین جماعت مرغ دوست که برای سروگردن وسینه وبال و...مرغ ارزون صف بستن وخلاصه بگم نوبت به عزرائیل هم نمی دن!!

عصربودکه سلانه سلانه راه افتادم رفتم خیابون به به چه نسیم خنک نوروزی  داشت می اومدویه لحظه به مرغای آزادتوهواحسودیم شد از مسیرخلوتی اومده بودم وته دلم خداخدامی کردم صف مرغ هنوزباشه!! ولی انگاراین جا،رودرست نیومده بودم که همون صبح کلک هرچی مرغه کنده شده ونصیب سفره ی ازمابهترون شدورفت که رفت!!

رسیدم مغازه همچین روی صندلی متحرک نشسته بودکه معلوم بودکوه کنده!!سلام کردم وازبخت بلندیه نفردیگه هم که آشنابودازراه رسید وزودتراون پرسید:مرغ هست؟!!!!

جواب شنیدیم:اگه مرغ بوداین قدرخلوت بود؟!

پدرمرغ بسوزدکه درآمدپدرم!!خوب انگارچاره ای نبود بایدمی رفتم خیابون ویه گشت وگذاری می کردم شایدمرغ باشه مگه فقط همین جاست این که ازخستگی داره غش می کنه!!

اومدیم بیرون وتعارف اون که باماشین برسونمت روقبول نکردم ورفتم بگردم چندتامغازه هنوزبازبودند که می دونستم مرغ دارند زنی که درحال خرید بستنی بودروگیرانداختم وگفتم مرغ خریدین؟!!

بالهجه ی غلیظ محلی که داشت فهمیدم ازیه جای دیگه اومده وخلاصه بامهربونی گفت آره صبح خریدیم!!

ازمغازه اومدم بیرون وزدم به دل خیابون اصلی یکی بالبخند سلام کردومن ازمدل لباس واون شال گردن نازک بیصدا زمزمه کردم:پدر عشق بسوزد که درآمدپدرم!!جواب سلامش رو دادم ومشغول تماشاشدم شاید تونستم یه جایگزین برای مرغ پیداکنم ولی خودمونیم محال بودنمی شد!!

چشمم به بساط چمدنفرافتادکه داشتند قارچ محلی روباچندنمونه قارچ که (خهر،و،دال، و،حقار)می گفتن می فروختن خهرکیلویی12هزارتومان ناقابل ودال هم کیلو6هزارتومان می دونستم مامان اصلا ازاین چیزاخوشش نمی آد چون پول بی زبون روبایدمی دادیم بعدهم دوروزبشین تمیزکن!!

پاک کردن خهرهم خودش یه دردسردیگه بودبایه مسواک ویه ظرف پرآب بایدمی نشستی یکی یکی برس می زدی وسنگ ریزه هاوخاک هارو پاک می کردی کمردردی می گرفتی که اون سرش ناپیدا!!

چی کارکنم خلاصه خیابون گشتی زدم ودست ازپادرازتربرگشتم خونه وقتی رسیدم اذون داشت می گفت ومامان نمازمی خوند وای خداجونم حالا چی  بگم؟!!

وضوگرفتم ونمازخوندم وازخداکه پنهون نیست ازشماچه پنهون داداش نگاهی به کیف من ودست ازپادرازتربرگشته ی من انداخت ولبخندی زد ومن هم گفتم:مرغ گیرم نیومد!!

مامان هم چایی ریخت ونان نازک محلی روکه باتخم مرغ درست شده بود گذاشت توسینی وگفت عصرونه نخوردی بخور!!

آخیش انگارکسی دعوام نکردیکی نیادبگه من تلفن روازبرق کشیدم بیرون ونتونستم به صف مرغ برسم!!

بازهم مرغ می آد امسال بایدسهمیه دفترچه باشه بی خیال دنیابذاربقیه مرغ بخورندماصبرمی کنیم بالاخره به مرغ می رسیم انگاربال درآورده!!

*********************


ارسال شده در توسط زیباجنیدی

«دوستی بامردم دانانکوست»

یکی بودیکی نبودغیرازخدای خوب ومهربون هیچ کس نبود.مرددانایی سواراسب شده بودوداشت ازشهری به شهردیگری مسافرت می کرد.وسط راه به چمنزاری خوش وباصفارسیدوچشمش به چنددرخت افتاد.تصمیم گرفت زیرسایه ی درختان کمی استراحت کندوخستگی راه ازتن به درکند مردداناسراسب رابه طرف درختان برگرداندوناگهان متوجه شدباغبان هم درآنجاست وخسته به درخت تکیه داده ومشغول استراحت است.بیلش را کناری نهاده وبادهان باز زیردرخت سیب خوابیده است.مردداناابتداازدیدن باغبان بادهان بازخنده اش گرفت اماجلوی خنده اش راگرفت وباخودش گفت بیچاره حق داردخسته است بهتراست بی سروصداازاسب پیاده شوم تا بیدارنشود.همان طورکه نگاهش به باغبان بودمتوجه شدعقربی ازبین شاخ وبرگهای درخت سیب به زمین افتادویکراست به داخل دهان باغبان خسته وخواب آلودرفت وباغبان نیزبی معطلی آن رابلعید!

مردداناکه متوجه شدباغبان دروضعیت خطرناکی است فریادزنان ازاسب پیاده شدوبه سمت اودوید.باغبان که هنوزخواب آلودبودازترس دزدان بیدارشدوبادیدن مرددانااولین ضربه ی شلاق رانوش جان کرد!هرچه خواهش کردوفریادزدنامسلمان چرامی زنی پاسخی نشنیدوبازهم به زدن اوادامه دادوناگهان نگاه مرددانابه چندسیب گندیده افتادکه درپایین درخت افتاده بودندوکرمهای کوچک ودرشت ازداخل آن سرک می کشیدند!

گفت بخورازاین هابخور!باغبان بیچاره گفت اگربخواهم سیب بخورم ازاین میوه های سالم می خورم که زحمتشان راکشیده ام چرابایدمیوه ی گندیده وبدبوبخورم!مردداناباچندضربه شلاق پاسخش رادادوباغبان تندروی زمین نشست ومشغول خوردن شدهرچه کردنتوانست فروبدهدبا ضربه های شلاق بعدی چندسیب رامجبورشدقورت دهدونزدیک بودحالش به هم بخوردامامردداناهنوزقانع نشده بود!همه ی سیب های گندیده رابه خوردش دادتاراضی شدوباغبان درفرصتی شروع به فرارازدست این مرد زورگوی مزاحم کردکه مردداناراه براوبست وگفت حالابایدبدوی دوراین درختهایی که کاشته ای بایدبدوی!باغبان باالتماس گفت تورابه خدادست ازسرم بردارمگرمن چه بدی درحق توکرده ام که بامن اینگونه رفتارمی کنی؟!حالم ازآن میوه های گندیده به هم می خوردمرددانااعتنایی به سخنان اونکردوشلاقش رابه کارگرفت! باغبان بینواهم ازترس شلاق خوردن بیشترشروع به دویدن دوردرختان باغ کردآن قدردویدکه به گوشه ای افتادوهمه ی آن میوه های گندیده رابالاآوردوباالتماس وگریه وترس به مرد زورگوخیره ماندامامردداناباچنان محبتی به اونگاه می کردکه کتک خوردن هارافراموش کردوتنهاصدای اوراشنیدبه آن میوه های گندیده نگاه کن آیادرآن چه بالاآورده ای عقرب نمی بینی؟!

باغبان نگاهی به عقرب زشت وبدترکیب کردوازترس به خودلرزید. مردداناماجرای خوابیدن اوبادهان بازوبلعیدن عقرب راتعریف کردوباغبان تمام دردشلاقهایی راکه خورده بودفراموش کردوازمردداناتشکرکرد.

آری دردوستی بامردم دانااگررنج وزحمت باشدنفع زیادتراست.

ضرب المثل مشابه:حرف حق تلخ است

****************


ارسال شده در توسط زیباجنیدی

کی رفته اودرهرزمان هست اوپدیدار

چشمان اودرقاب خاطرهست انگار

دستی که بهرسنگ افکندن زمین گشت

بهروداع آخرین آمدبه دیدار

دل گفت من هم سنگ بردارم بکوبم

دستی که می کوبددل غمگین به کردار

امادریغاخم شدم دستش ببوسم

دستی که جزابلیس میوه ناوردبار

چشمان من لبریزشدازاشک ازآه

آخرمن اوبودم چه بایدکردای یار!

بدرقه گربودم تعارف هاعجب نیست

کینه ندارداین دل عاشق خریدار

درراکه بستم ناگهان دل تنگ شدتنگ

چه خاطراتی دل شکسته برسرآوار

حرفی که اوزدازخیالش شب نخفتم

چشمی پر ازغم من به دورش همچوپرگار

دست دعاهاراگرفتم دوست ای دوست!

آرام شددل چون سحرگاهان سبک بار

امروزاوپرمی زندمانند یک روح!

من مانده ام همچون اسیری کنج بازار

بابغض های خسته دررابازکردم

اوپشت در،مانده ومن آشفته بیمار

ای شهریار جای توخالی من گشودم

آن درکه نگشودی برای یارآن بار!

**************


ارسال شده در توسط زیباجنیدی

به نام خداوندزیبایی ها

امروزکه رفتم مدرسه اصلاحال وحوصله ی مریم رانداشتم خیلی غرور بی جایش داشت کاردستم می دادگفتم خودم رابه بیماری بزنم شایدکمتر طرف  من آفتابی شودوهمین طورهم شدچندباردستم راکشیدوبعدکه فهمید تصمیم من جدَی است رفت به کارهای خودش برسد!!آخیش راحت شدم زنگ تفریح به حیاط رفتم ساعت پرورشی من بانشستن درجمع صمیمی بچَه هاوگفتن خاطره گذشت خوب شدصحبت فوتبال پیش نیامدوگرنه بیچاره می شدم وکنترل این همه شیطان بلا،کارساده ای نبود! روزنامه دیواری که درست کرده بودندوعکس بازیکنان آبی پوش استقلال رازده بودند نشان می دادفعلاآبی طرفداربیشتری داردبماندکه بعضی هابرای همین رنگ بی زبان قرمزهم سرودست می شکستندومن باگفتن شوخی شوخی داریدباهم دعوامی کنیدوحالابیاودرستش کن وهرچی اهدناالصراط المستقیم بودتوگوششون می خوندم وآروم می شدند....

برگشتن ازمدرسه نزدیک ظهربودکه باران اس ام اس شروع شدکدوم آتیش پاره ای شماره ی تلفن همراه منوگیرآورده بودخداعالمه! ازخداپنهون نیست ازشماچه پنهون که آخرای مدرسه بودودلم می خواست یه کم سربه سرشون بذارم یه باره گفتم مریم خانوم!!

پیام اومدکدوم مریم اسم من اولش(ف)!!

حالانوبت باقالی بارکردن بودبین صدوپنجاه تافاطمه وفریباوفریده بگو کدومشون دلش برات یه ذره شده!!

آخرین اس ام اس همین الان رسیدومن گوشی روگذاشتم روافلاین تامادر که دیگه داشت حسَاس می شدنگه: بازشروع کردندبریدخونه هاتون اینجا هم راحتش نمی ذارین!!

هواداره کم کم به سمت زردروشن وقرمزدوست داشتنی می ره تک وتوک ابرای سپیدونارنجی دیده می شن که دارن دست تودست همدیگه یه جایی می رن آهای ابرا!خونه تکونی کردین؟!

سبزه های کنارجوی آب داره خیلی باماحرف می زنه بادوهوای خوب نوروزی داره می آدوماخیلی ازرفتارهای بدمون رودورنریختیم هنوز یادنگرفتیم دل شکسته مون روبسپاریم دست خدای خوب وباهاش عهدو پیمان ببندیم که نفرین نکنیم که جزخداهمه ی بنده هاش اشتباه می کنند وبایدماببخشیم وبگذریم که دنیاارزش غم واندوه نداره....

همین دوروبراکه می تونی سربزنی وحدود12ساعت ناقابل بایدتوراه باشی ازخیلی ازگردنه های جنوب بایدبگذری تابرسی به زادگاه یه دخترخوب وباخداکه زندگی خیلی غم انگیزی داره توزبون محلی به این دخترخوب که سیَده هم هست سیَده زهرامی گن وامااین داستان رومی گم برای کسانی که ناغافل نفرین می کنندوفکرعاقبت کارشون رونمی کنند8سال قبل که به دیدنش رفته بودندالبتَه خودمن نرفتم قوم وخویشارفته بودن وبادل پرخونی برگشته بودن وازخوبی هاودعاهای خیرمستجابش می گفتن واز یه  دل تنها وشکسته روزی روزگاری همین دخترزیبای چشم آبی در کنار خانواده اش بودباهمین زیبایی خدادادی باهمین نگاه روشن وصاف وصدالبتَه مغروردامنه ی کوهستان باطبیعت زیباودلنشین آب وهوای زیبای شکفته دردامن گلهای بهاری باعث شددل به چشمه ی زیبابزندودرآن هوای دلنشین جان وروح خویش راپرنورکند غافل ازآن که درکنارچشم چشمان سیاهی حرکات ظریف دخترزیبارو را زیرنظرداشت وبه اقتضای روزگارجوانی وشادکامی به چشمان حریص ومشتاق دختررامی نگریست یک لحظه چشمان دخترمانند آهویی وحشی به صیَادخیره ماندوباشتاب وشرم از چشمه  بیرون آمدوهمچون آدم وحوابه دنبال لباس برای خویش گشت که خنده ای شنیدوباالتماس فراوان توانست به خانه برگردد امادلش شکسته بودباغمی که تمام نمی شدآخرین لحظه آهی کشیدوگفت تودلم رالبریزاز غم واندوه کردی وبرادران من نمی گذارندجان سالم به درببری یادت باشد نفرین من همیشه دنبال توست امیدوارم به گونه ای بمیری که دیگرنتوانی ازجایت برخیزی امیدوارم...امیدوارم....

پسرقهقهه ای زدودرپناه شاخ وبرگ درختان پنهان شدروزبعدخبر تصادف وحشتناکی درروستای زیباولبریزازشادمانی پیچید همه شال عزادربر کردندوبادلی خونین به مراسم ختم رفتندجوی خون ازچشمهاجاری بود وکسی فکرنمی کردپسرنوجوانی که برای تفریح موتوربرادرش راقرض گرفته بودبااین حال وروزدلخراش دربرابرچشمانشان جان دهداوتکَه تکَه شده بودهرگوشه ای می شدتکَه ای ازاندام اورایافت باغمی تمام نشدنی به خاک ابدی سپردندوبازگشتند....

نیمه های شب روح سرگردانی به سراغ دخترزیباوغمگین چشم آبی آمد دلش ازشدَت ترس مانند گنجشکی به سینه می کوبیدچشمان سیاه ودرشت به اوخیره شدند و گفتند: تومرانفرین کردی وآه تودامن مراگرفت ولی یادت باشدمن دیگرزنده نیستم که بتوانم به دنیابرگردم ازهمین الان من دیگر نمی گذارم شادمانی ببینی بایدهمان گونه که دلم راشکستی تونیزاین تلخی رابچشی روح سرگردان مکثی کردودورشد....

اکنون صدای گرم ومهربان دخترباغم سنگینی پوشانیده شده وازهمان کابوس  وحشتناک قدرت حرکت نداردودرحقیقت ازنعمت سلامتی راه رفتن ودویدن محروم است خانواده ی اومدَتهاست ازدنیارفته اند وپیرزنی برای ثواب روزهای آخرهفته اورابه دامن دشت برده ودرست درکنارهمان چشمه مقداری می نشاند واجازه می دهدعقده ازدل بگشایدوآرام ترشود دختری که ازجمال وزیبایی بهره ای آسمانی همچون فرشتگان دارد تقاص یک لحظه رابرای یک عمرپرداخته وهنوزمی پردازد امادرعوض به دامن خداورازگشایی به درگاه دوست پناه آورده وکرامات وبزرگی هایی بسیار شگفت ازخویش یادگارنهاده که تنهادل پاک وزلال می توانددرک کند امیدوارم دلتان راشادببینم ازاین ماجراکه غمگین نشدین؟!فعلا

******************************


ارسال شده در توسط زیباجنیدی
   1   2   3   4      >