سفارش تبلیغ
کمک به محرومان
کمک به محرومان

معارف _ ادبیات

هرگزعاشق نبوده ای عشق درنگاهت دلخوش بودن توست

خودخواهی تو دردزدی های امروزودیروزنیست!

هرگزدل تنهایت نخواهدگریست

اشکهایت تمساح رابرانگیخته خواهدکرد

همچون هزارهزار پیامبردروغین که برای صلح قیام کردند!

ظهرخواهی کرد واین بار

من برایت حرف خواهم زد

خودت خواستی دیگرچشم من به چشمانت نیفتد

ازشرم وحیانیزبهره ای داری

ازآن غرورمردانه حجب وحیای جامانده

ته مانده ای هست؟!

کاش تمام حرفها سفره می شدآن وقت درشاهکارثبت رکوردها

دستانت راهمچون قهرمان بالامی گرفتم

ومی گذاشتم گنجشکان همچون تعبیرخواب حضرت یوسف(ع)

کاسه ی سرتوراسفره کنند!

دوست داشتن من ازتوگفتن است

آبرویت راخریده ام!

***********************


ارسال شده در توسط زیباجنیدی

نمی خواستم اماقلم خواست برای توبنویسم!

ازمن هیچ گاه انتظارنداشته باش

گوهرمقدس قلم را

به پای ناپلیدی چون توبیفشانم...

اشک های معصومانه دردایره ی چشمانت

هنوزانعکاس دارد

مظلومیت گلهای بی قدرونازک نارنجی ازنظرتو!

گلهای پرپرشده...گلهای زیبارو...گلهای ریشه دار

گلهای معصوم...گلهای خوشرنگ

تودیوسیاه شبی!ازلبخندت بیزارم

یاجغددیوآشیان؟! ویرانه های دورونزدیک مشتاق توست...

وبه قول خودت:

دیوهزارچهره!!

خجالت نکش!

ازوصف خویش برزبان آوردن شاهکارتوست

این بارقلم می خواهد برای توبنویسم

اوهام سرزمین وحش!مردمان هزارپاره فرهنگ

خنده های کوچک وسرمست وجام های لبریز

نگاهت به رژلبهاست وصدایت نازک وزنانه!

مرد رادرقاموس تو وارونه از(درم)و(درهم)و(دینار)می نویسند!!

زن را(عروسک رقصان)(خیمه شب بازی)(شادی آور)

دنیای تولبریزازعطروخوشبویی است

ولی چرامن ازمشام خویش لاشخورها رامی بینم؟!!

انگارتوهستی وهزاران بیدل عاشق

میخانه ها لبریز

آوازخوان های طاس ودم اسبی فراوان

اما نگاهت عجب هیاهودارد!

باده ازکدام میکده نوشیده ای؟!

حافظ راازاین جام باخبرمی سازی؟!

تابادف ونی ازتوبخواند:

وای اگرازپی امروزبودفردایی؟!

توراقلم می خواهد بنویسم

محبوب رویایی من

بهترین من!

قلم می خواهد برایت جام نوشین پرکنم

وچشمان خمارآلوده ات ساعتی ازاین می گلگون شود!

موبایل دردستان تو مضحکه ای است برای ارتباط!

توهنوزبه دنیانیامده ای

دهانت بوی شیرنمی دهد

کلاه برداری وکلاه گذاری رانیک وشیک آموخته ای

شلوارهای خارجی درویترین مغازه ها راقیمت می گذاری

ودلت برای جیب های گشادی که دوخته ای می سوزد!


ارسال شده در توسط زیباجنیدی

گلهای سرخ شکوفامی شود ومن غرق دراین اندیشه ام که بایک گل چگونه می توان دشمنی وکینه نشان داد؟!

فصل زیبای مدرسه بود دختران دبیرستان یک سال تحصیلی راازنو شروع می کردند مدرسه شوروشوق همیشگی راازنیمکتهای خواب رفته وگچ های پای تخته سیاه وصفحه ی وایت بردسفید به دنیای پرشورجوانی می بردآنان درمرحله ای بودند که نیازمند به شکوفاشدن ازدریچه ی محبت وتوجه بودند آبشارزیبای بلوغ برایشان گلهای سفید خوشبختی می فرستاد وآنان باچشمان درخشان وپراحساس دل به دریای مهربانی وایثارمی زدند یکی ازروزهای زیبای پاییزکه عطرگلهای سرخ مشام جان رالبریزمی کرد دختری درسخوان وزیبارو که دراخلاق ومتانت نمونه ی مدرسه محسوب می شد به حیاط مدرسه می رسید هنوزصبح سرازگلدسته ها ی مسجدپیربرنیاورده بود وسحرخیزی دخترزیباروی ازنظرهمه مانند چهره ی شکفته اش بیانگر آرزوهای زیبای آینده اش بود.

درب مدرسه راگشوده یافت وواردشد ازکنارپرده ی بزرگ وخاکستری رنگ جلوی درب گذشت وبه سمت کلاس به راه افتاد.

دختری شتابان راه بروی بست گل سرخ چندشاخه ای که باشبنم لبخند محبت آمیزش چندبرابر خوشبوتربه نظرمی رسید به دستانش داد وباهمان رازونیازازخوبی ومهربانی اش تقدیرکرد.

دختری که الگوی مدرسه بود ازاین هدایا بسیاردریافت می داشت اما این لطف وصمیمیت وگلهایی که هرکدام چندشاخه ی بسیاربزرگ ازگل سرخ بودندمحبت خاص وویژه ای رامی رساند.

بالبخند مهربان وبی ریا تشکرکرد وخواست به سمت کلاس برگردد که دختردستش راگرفت زلال اشک درچشمانش احساس شگفتی راهمراه با تعجب وسوال برانگیخت....

- جانم؟!

- من شماراخیلی دوست دارم!

- ممنونم شماخیلی لطف دارید...؟!

- ببخشید خواهش کوچکی داشتم...

- هرحرفی دارید من گوشم باشماست....

- من این گلهای قشنگ راازباغچه ی خانه مان آوردم فقط برای شما!

- ممنون خیلی شاداب وزیباهستند...

- وازشماخواهش می کنم فقط برای خودتان باشدفقط خودتان!

- همین؟!

- بله بله فقط  می خواهم دست خودتان باشد اگربه دیگران بدهید من ناراحت می شوم!

- خیلی خوب مساله ای نیست من دست هیچ کس نمی دهم...؟!

- به من قول بدهید همین الان خواهش می کنم!

- خیلی خوب قول می دهم خیالتان راحت شد دست خودم است

- قول بدهید کافی است شما خیلی خوب هستید من بازهم برایتان گل می آورم بایدصبرکنم غنچه هایش بازشود!

- ممنونم!

روزهای سردپاییزی باشتاب می گذشتند وزندگی لحظه به لحظه به حقیقت خویش واقف می گشت دخترزیباروگلهای سرخ رامی پذیرفت واین اواخر خودش هم نمی دانست که چرااین گونه بی صبرانه انتظارمی کشید تا برایش گل بیاورد....

- برایم گل نیاوردید؟!

- نه هنوزغنچه بودند فردامی آورم....

کلاس درس تازه شروع شده بود سرش راازروی نیمکت چوبی بلند کرد اما نتوانست خودش رانگاه دارد رنگ چشمانش درنیمدایره ای ازخواهش ونیازی گنگ بازمانده بود ودختران دوروبرش بانگرانی حلقه زدند واورا به بیمارستان رساندند.

مادرتوسط مدیرمدرسه ازماجرای ناخوش احوال بودن دخترش که گل سرسبد مدرسه بود باخبرشد وسراسیمه خودرابه بیمارستان رسانید.

- شمامادرش هستید؟!

- بله آقای دکتر!دخترم دخترم هیچ سابقه ی بیماری نداشت حتی قرص سرماخوردگی هم باخواهش من مصرف می کرد اوآرزودارد وارد المپیاد علمی شود چرابیماراست؟!

- دخترشما معتاداست!

چشمان مادرسیاهی رفت وگلهای سرخ اهدایی زهرخویش راریختند.

حسادت به جایی که می خواست رسید وازنحوه ی ریختن گردبرگلهای سرخ که جویاشدند اوایل عطرگل سرخ بیشتربود وکسی متوجه نمی شد گلهای زیباروی بامواد اعتیاد آوری آغشته شده اند....

مواظب چهره های زیبا اما ماردرون باشیم.

مواظب خنده های زیبا اما زهرآگین باشیم.

مواظب گلهای باغ زندگیمان باشیم.

قلم خون می گرید...

*********************


ارسال شده در توسط زیباجنیدی

سلام زندگی اولین بارکه تورادیدم فکرمی کردم خیلی دیدنی ها داری که من می توانم کشف کنم مثل کودکی بازیگوش که ازتپه ای بلند بالامی رود تابتواند در سراشیب تپه جویباران لبریز ازآبهای زلال راببیندوسنگ های کنارتپه رابه وسط آب بیفکند وامواج حلقه نشان درچشمانش شادابی یک روز دلنشین معنا کند.

فکرمی کردم وقتی به کنارتومی آیم انسانهای خوب و مهربان همیشه هستند ومن هستم ولحظه های نازوزیبا وخاطرات خوش همیشه باهم بودن وصدهاوهزاران بار سربردستان مادربزرگ نهادن ودل به تسبیح دست پدربزرگ دادن که چگونه مهره های کوچک تسبیح ردیف می شوند واحساس می کنی پدربزرگ دهانش تکان می خورد وآهسته می گوید:خدایادوستت دارم!

فکرمی کردم اگرنمازنخوانم هنگام خواب سرم به شکلی درمی آید که صبح روزبعد

مثل آدمهای معمولی نمی توانم به کوچه وخیابان بروم وهمه من رانشان می دهند!

فکرمی کردم درخیابان نبایدآدامس جوید چون حرکات دهان وراه رفتن من خیلی زشت وزننده می شود ازاین جورگازگرفتن و کشیدن آدامس خیلی بدم می آمد وخدانکند یکی بخواهد پایش راروی یک آدامس رهاشده درخیابان بگذارد به پدرومادروایل وتبارآمده ونیامده اش بدوبیراه بگویند!

فکرمی کردم دخترانی که ازمکتب خانه تعطیل شده وبه خانه می آیند مثل فرشته ها هستند وخداشب که می خوابند هرآرزویی داشته باشند برآورده می کند!

فکرمی کردم...فکرمی کردم....

الان می بینم ورق زمانه برگشته خوبان درکتاب قصه ها به دنبال آرزوهایشان می گردند وپسربچه ها به بازی های کامپیوتری دلخوش کرده اند وازپای جعبه ی جادوبه سرزمین سبزورویایی ساخته ی دست بشرنگاه می کنند وچه پرخاشگرشده اند!

اکنون می بینم ورق برگشته تحصیل کرده ها آدامس می خورند ودرهمان حال روی موضوع تمرکزمی کنند ومن بادهان بازبه نحوه ی جویدن آن خیره می شوم وفکرمی کنم خیلی می فهمند!

اکنون می بینم ورق برگشته یکی نمازش را دوروز درمیان آن هم بااصرار مادرش می خواند و دیگری نمازی که بایدبه دنبال آن بدود تابداند کجا همدیگرراپیدامی کنند وتکمیل می شوند!!

اکنون می بینم ورق برگشته خانواده ها جایی به نام سرای سالمندان پیدا کرده اند وصفحات روزنامه ها برای نگهداری چشم وچراغ خانه اعلان های بزرگ ورنگی پخش کرده اند وآخرین بازمانده ی نسل قدیم مثل آخرین اشیای یک زیرزمینی تاریک ونم دار به خانواده تحویل می شود

وگاه آن رابرای صدقه به درویشی می بخشند....

اکنون دنیای آدم بزرگها مراتسخیرکرده اکنون می دانم خیلی راحت می شوددروغ گفت بدون ترس ازاین که مدت زمانی بسیارکوتاه نیست که رسوامی شوند...

واین زرنگی رامی ستایند....

آدمهای عجیب وغریب درمسافرتهای من بسیارهستند ودوست دختر و دوست پسرگرفتن درخیلی ازسفرهای اینترنتی خوراک روز وبلاگهای سردرگم وبیچاره است....

چگونه مردی که زن وبچه داردراضی می شود به ایمیل های یک لاقبا پاسخ دهد وچه رسوایی ها که ابتدا دود آن به چشم دختران ساده دل وعاشق رفته است که خیال می کنند آسمان گشوده شده وشاهزاده ی دیار روشنایی سواربراسب سفید ظهورکرده است!

به یادخاطرات نوروزمی افتم....

کلیدخانه رابرمی دارم وبه سمت ساحل دریامی روم بندرعباس باهوای گرم وزندگی ساحلی صدای زنان ماهی فروش که سرگرم معامله هستند به گوش می رسد دخترخاله ام دستم رامی کشد وبه من که آماده ی خرید شده ام می گوید: بیا برگردیم! امروزخیلی شلوغ است قیمت ماهی تادیروز نصف بود الان به خاطر مسافران نوروزی است یک رقمی می گویند که ازماهی خوردن هم می افتی!

صدایش راکه دربین ازدحام بازار کم رنگ شده می شنوم وبه آرامی به سمت خیابان اصلی برمی گردم...

دخترکی کم سن وسال مشغول بحث وفروش است زندگانی مردمان جنوب درکنارزنی که درهمان حال که مشغول فروش است

چادرنمازش رابرسر می کشدونمازش رامی خواند

توجه مرابه خودجلب می کند....


ارسال شده در توسط زیباجنیدی

امشب شب زیبایی است سخن اززیباترین وشجاع ترین وعالم ترین وعابدترین واسدالله وشیرخدا وحیدرکرار درودوسلام وصلوات ورحمت حق وبندگان شایسته اش بر یاران ودوستداران ومحبان درگاه همیشه باز همیشه سخا وهمیشه نورانی اش باد سلام برلحظه ای که با دخترنورانی وزیباروی دروازه ها ی شکوفای وحی می نشیند سلام برلحظه ای که فاطمه لیوان آب به دستانش می سپارد وازهمدمی وهمنشینی فرشته خویی آسمانی بهره مند می شود سلام برکوچه های آشنا سلام برعطرسلام ملائک سلام بر خنده های روشن زیبارویان سروقدبهشتی که گهواره شان رانسیم آرام آرام تکان می دهد سلام برروشندلانی که بانورذکرودعاهای برلبش می بینند وازاین دیدارخوشنود وشاکرند سلام برنخل های سرزمین وحی که دل وایمانشان درسایه ساروجود دستان پرمهرش رزق وروزی پایان ناپذیروپرخیروبرکت می یابد سلام بر مردمان دیارنور سلام بر لحظه های جهاد که ازسم اسبان جرقه می بارد وعطرشهادت ازکوی وبرزن به مشام می رسد سلام بر وفاداران ودوستان که عقد اخوت وبرادری جاری می سازند سلام برشاخساران زیبارویی که بر آنان سایه افکنده اند سلام بر جویبارانی که آبشان رابه گلوی خشکیده ی مبارزان دین وراستی هدیه می آورند سلام برخنده های دلنشین کودکان درکوچه پسکوچه های قدیمی مدینه النبی سلام برزنان وعالمان وحافظانی که دستوررسول گرامی اسلام دل وجانمان به فدایش رابرای یکدیگر تکرارمی کنند سلام برحلقه ها ی نورانی فرشتگان که مساجد خاکی وساده پوش وریگزارهای دیاروحی رابرای استماع سخنان همیشه جاوید وحی برگزیده اند سلام برجبرائیل سلام برمیکائیل سلام برفرشتگان که اذن ورودمی خواهند سلام...سلام...سلام

***************


ارسال شده در توسط زیباجنیدی
   1   2   3   4   5      >