سفارش تبلیغ
مسابقه صبح رسانه
مسابقه صبح رسانه

معارف _ ادبیات

دل می رود زدستم صاحبدلان خدا را

دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز

باشد که باز بینم دیدار آشنا را

ده روزه مهر گردون افسانه است وافسون

نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

در حلقه ی گل ومل خوش خوانددوش بلبل

هات الصبوح هُبّوا یا ایها السّکارا

ای صاحب کرامت شکرانه ی سلامت

روزی تفقدی کن درویش بینوا را

آسایش دو گیتی تفسیر این دوحرف است

با دوستان مروّت با دشمنان مدارا

در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی پسندی تغییر کن قضا را

آن تلخ وش که صوفی امّ الخبائثش خواند

أشهی لنا وأحلی من قُبلةِ العذارا

هنگام تنگدستی در عیش کوش ومستی

کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را

سرکش مشو که چون شمع ازغیرتت بسوزد

دلبر که در کف اوموم است سنگ خارا

آیینه ی سکندر جام می است بنگر

تا برتو عرضه دارد احوال ملک دارا

خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند

ساقی بده بشارت رندان پارسا را

حافظ به خود نپوشید این خرقه ی می آلود

ای شیخ پاک دامن معذور دار مارا

*****************
ارسال شده در توسط زیباجنیدی

به نام صاحب سخن

ن والقلم و ما یسطرون

زمین و زمان به خود آمده یا بیخود شده که اشک و غم و اندوه این گونه بر دل و جان می زند

کاش می دانستم فلسفه ی حضور عشق در کدام قاموس بهتر معنا می شود؟

دلم برای یک لحظه خلوت پاک و ملکوتی تنگ شده دلم برای سجده ای در باران می تپد

مرا دریاب ای فرشته ی زیبارو که جام در کف دلدادگان وعاشقان می نهی وجان را به بها می ستانی (بستان که بسیار ارزان است)

جان فرش راه دوست می شود نیایشی بی ریا می خواهم ازتمنای بدون وصال!چون خواهش کردن آن نیز وصال است که نام دوست به همه کس ندهند و وصالش را به هر نامحرمی نشناسانند

هرکه را در این وادی جام مدهوشی می دهند و اسرار حق و ازل می آموزند وگر زبان در کام نگیرد وانا الحق برزبان آرد به دار عشق می آویزندش و افسانه اش را در شب شعرهای شمع و گل و پروانه می خوانند وخود در آتش ناخوانده ها بی صدا خاکستر می شوند

خدایا از مردم زمانه کفن هم نمی خواهم که غرقه در این وادی جز تو نمی خواهد(از دوست جز دوست چه توان طلب کرد؟!)

خدایا ازصراط مستقیم نشانی می خواهم که پرده ی غیب به کناری برود و نادیده ها را بیان کنم!

کاش پیر و مرشدی از دیار ناشناخته ها سر برسد که من مفتون حکایات نابلدم!

دستم را به سراب رهنمون نساز که یک گام برداشتم و با چشم دل و چشم سر دیدم که دوست گامهایی بلند ودلنشین به سویم برداشت(یاد ایامی که در گلشن مقامی داشتم....)

دیدم وسوختم واکنون در آتش فراق سوزان و نالانم

مرا دریابید که مقام نمی خواهم(هرچه هست شما را دوست مرا!)

تنها دستانم را برگیرید که از دور دستی بر آتش دارم

دستانم را برگیرید ای رهنمایان

که دلم را جایی جا گذاشته ام!

دل محزون و مجنون مرا باز پس دهید که سر خود گیرم و درپی کار خود بروم!

آن چشمان ستاره باران شب نماز و دعا را باز پس بدهید که در پی کار خود بروم!

آن دستان گشوده تا ملکوت دعا را به من باز پس آرید که بسیار آشفته و نالانم!

و مرا دریابید که درپی دُر رفتم و دردانه ی اشک نصیب گرفتم!

مرا به سرای خویش ببرید ای شبان ظلمتکده ی یلدایی که دلم سحرگاه وصال را یک بار باور کرده و اینک غمزده ای جغد آشیان گشته...

کناری بروید ای افسانه سرایان که شعر بازیچه ی الفاظ و کلمات ناسفته و یاوه سرا گشته مرا به الهام غیبی حافظ رهنمون سازید

مرا راه نمایید که از(من)خویشتن به فریادم!

و الفاظی زیبا از عشق بیاموزید که هرکس بشنود در فغان آید وبیاموزد:

(آتش عشق بدین سوز نبوده است نخست

 

هرکه پیدا شده بر آن زده دامانی چند)

...

و مرا تنها نگذارید که از گم شدن هراسانم و ازدست خدا که با جماعت است بسیار خوانده ام بسیار شنیده ام بسیاردیده ام ناگفته هایی که اگر بر زبان جاری شود اسرار می شکافد!

...

اناالحق گوی نخواهم شد که لیاقت سخن ناب در قلم خسته جان یافت نمی شود باید آخرین جرعه ی این جام تهی از دستان حوری نوشانده شود که من نشانی خانه اش را از تو می پرسم؟

کاش درک می کردیم که:عشق زمینی به خدا می رسد و در کنگره ی عرش صدا می زنند نام دلدادگان بی وصال را!

و بیا برای عظمت مقام عشق اندکی سکوت کنیم

...

و به سجده ی عشق بیفتیم(سبحان الله خدایا بامنی!)

 

 

مومن آن باشد که اندر جزر و مد

کافر از ایمان او حسرت برَد

***


ارسال شده در توسط زیباجنیدی

 

 

ما نی می مانیم جدا از نیستان

در این روز غم و اندوه دلم نینوای غمنامه ای است کاش این همه غم و اندوه جام عشق را نشان می داد

خدایا مرا به جام نورانی عشق آشنا بگردان

اللهم انی اعوذبک من همزات الشیاطین

و نی نامه ام چه غمگین غوغا می کند:

 

سلام بر کربلای تشنه لب

...

بشنو این نی چون شکایت می کند

از جدایی ها حکایت می کند

کزنیستان تا مرا ببریده اند

در نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تابگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیّتی نالان شدم

جفت بد حالان و خوشحالان شدم

هر کسی از ظنّ خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

سرّمن از ناله ی من دور نیست

لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان زتن مستور نیست

لیک کس را دید جان دستور نیست

آتش است این بانگ نای و نیست باد

هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد

جوشش عشق است کاندر مِی فتاد

نی حریف هر که از یاری برید

پرده هایش پرده های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید؟

همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟

نی حدیث راه پُرخون می کند

قصّه های عشق مجنون می کند

محرم این هوش جز بیهوش نیست

مر زبان را مشتری جزگوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد

روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو رو باک نیست

تو بمان ای آن که چون تو پاک نیست

هر که جز ماهی ز آبش سیر شد

هر که بی روزی است روزش دیر شد

در نیابد حال پخته هیچ خام

پس سخن کوتاه باید والسّلام

بند بگسل باش آزاد ای پسر

چند باشی بند سیم و بند زر؟

گر بریزی بحر را در کوزه ای

چند گنجد قسمت یک روزه ای

کوزه ی چشم حریصان پُر نشد

تا صدف قانع نشد پُردُر نشد

هرکه را جامه ز عشقی چاک شد

او زحرص و عیب کلّی پاک شد

شاد باش ای عشق خوش سودای ما

ای طبیب جمله علّتهای ما

ای دوای نخوت و ناموس ما

ای تو افلاطون و جالینوس ما

جسم خاک از عشق بر افلاک شد

کوه در رقص آمد و چالاک شد

عشق جانِ طور آمد عاشقا

طور مست و خَرّ موسی صاعقا"

با لب دمساز خود گر گفتمی

همچو نی من گفتنی ها گفتمی

هرکه او از همزبانی شد جدا

بی زبان شد گرچه دارد صد نوا

چون که گل رفت و گلستان در گذشت

نشنوی زان پس ز بلبل سرگذشت

جمله معشوق است و عاشق پرده ای

زنده معشوق است و عاشق مرده ای

چون نباشد عشق را پروای او

او چو مرغی ماند بی پر، وای او

من چگونه هوش دارم پیش و پس

چون نباشد نور یارم پیش و پس

عشق خواهد کاین سخن بیرون بوَد

آینه غمّاز نبوَد چون بوَد؟

آینه ات دانی چرا غمّاز نیست؟

زان که زنگار از رُخَش ممتاز نیست

...

آری نی حدیث راه پرخون می کند

...

سلام بر کربلا

سلام بر72لاله ی پرپر

سلام

...

******************

 


ارسال شده در توسط زیباجنیدی